تبليغاتX
یک فنجان چای خشک
قالب وبلاگ

یک فنجان چای خشک
سده گویند که صد روز است به نوروز -------- چه زیبا جشنی باشد بس دل افروز 

تو چون روزی شروع کردی به امید ---------- فرا روی تو آید بخـــــــــت پـــــــیروز 

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 11:24 بعد از ظهر ] [ راضیه ]

کاش کسی یاد معلم ها میداد

شغل پدرها را نپرسند

وقتی هنوز احترام به همه ی شغل ها را و.......

افتخار به همه ی پدرها را

یاد دانش آموزانشان نداده اند...

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 11:41 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
سلطه گری را پرسیدند چه خوری؟ گفت: گوشت ملت

گفتند: چه نوشی؟ گفت: خون ملت

گفتند: چه پوشی؟ گفت: پوست ملت

گفتند: اینها را از چه راهی بدست می آوری؟ گفت: از جهل مردمان

گفتند: از جهل چگونه نگهداری و مراقبت میکنی؟ گفت: در جعبه ی طلایی تقدس!

گفتند: و چیست محافظ آن جعبه؟    گفت: خرافات !!!

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 11:28 بعد از ظهر ] [ راضیه ]

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت .

دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند :...

جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شوید . پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .

جنگاور گفت تا کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .

جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟

پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است .

آنگاه روی برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را سیر کنند . و از آنها دور شد .

جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار ایران دیاکو ) ! را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد .

فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم : آزادی و سوم : نان .

[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 11:56 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
ابتدا،نمره این دانش اموز صفر شد .
نمره صفر این دانش آموز پس از اعتراض بیست شد!

سوال ها را بخوانید .:

ANSWERS OF A BRILLIANT STUDENT WHO OBTAINED 0 But I would have given him 100

Q1. In which battle did Napoleon die?
... * his last battle
درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش



Q2. Where was the Declaration of Independence signed?
* at the bottom of the page
اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه



Q3. How can u drop a raw egg onto a concrete floor without cracking it?

*Concrete floors are very hard to crack.
چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

Q4. What is the main reason for divorce?
* marriage
علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج



Q5. What is the main reason for failure?
* exams
علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات



Q6. What can you never eat for breakfast?
* Lunch & dinner
چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام



Q7. What looks like half an apple?
* The other half
چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب



Q8. If you throw a red stone into the blue sea what it will become?
* it will simply become wet
اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد



Q9. How can a man go eight days without sleeping ?

* No problem, he sleeps at night.
یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد



Q10. How can you lift an elephant with one hand?
* You will never find an elephant that has only one hand..
چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد



Q11. If you had three apples and four oranges in one hand and four apple
and three oranges in other hand, what would you have ?
* Very large hands
اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ



Q12. If it took eight men ten hours to build a wall, how long would it take four men to build it?
* No time at all, the wall is already built.
اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 4:30 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن
جایزه یک میلیون دلاری را دارد .
سوالات را بخوانید
۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
او نمیتواند به این سوال جواب دهد
۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟
الف) برزیل
ب) شیلی
ج) پاناما
د)اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند
۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف) ژانویه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
خوب بقیه حضار باید به دادش برسند
۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟
الف) قناری
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده
اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی
خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید
جوابها
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن
insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
این دوستانی که دم از جنگ میزنند

از تیرهای نخورده چرا لنگ میزنند

آن سفره های خلوت آن روزها ببین

این روزها چه ساده بهم انگ میزنند

هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز

ما را به رنگ جماعتشان رنگ میزنند

یوسف به بدنامی خود اعتراف کن

کز هر طرف به پیرهنت چنگ میزنند

بازی عوض شده و همان همقطار ها

ازداخل قطار بما سنگ میزنند

بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب

روزی تمام اسکله ها زنگ میزنن

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 9:46 بعد از ظهر ] [ راضیه ]

آنانکه منکرند مقام نشاط را

باید که زود جمع کنند این بساط را

باید رها کنند کلاغان سوگوار

گنجشک‌های شاد کنار حیاط را

لبخند‌ها همیشه تحمل نمی‌کنند

این مویه‌های وحشی بی‌انضباط را

با گریه ارتباط تو ارباب و رعیتی‌است

تحریم کن اساس چنین ارتباط را

هرچند احتیاط کمی شرط عقل بود

وقتی که عقل نیست چه سود احتیاط را

*******
((حسین قریبی))

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 8:53 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
boy: Hi girl: what? boy: how are u? girl: do i know u? boy: I'm rich. ... ... girl: hi, I'm Nani, I'm 20 years old and so nice to meet u!! boy: no no, "Rich" is my name ............ girl: oh sorry, i don't talk to boys by

[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 8:39 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
مترسک به گندم گفت تو گواه باش که مرا براي ترساندن آفريدند اما من عاشق پرنده اي بودم که از ترس من از گرسنگي مرد.

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 8:20 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
Before 2011 ends,please tell "I love you" to 10 of your best friends.
If you fail to do so, 2012 won't be a good year for you...
So , I LOVE YOU my dear friend  ;-)
HaPpY NeW YeAr ! :-*

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 7:43 بعد از ظهر ] [ راضیه ]


گابريل گارسيا ماركز به سرطان لنفاوي مبتلاست و ميداند عمر زيادي برايش باقي نيست 
بخوانيد چگونه در اين نامه ي كوتاه از جهان و از خوانندگان خود خداحافظي ميكند...

" اگر پروردگار لحظه اي از ياد مي برد كه من آدمكي مردني بيش نيستم و فرصتي
ولو كوتاه براي زنده ماندن به من ميداد، از اين فرجه به بهترين نحو ممكن استفاده
ميكردم.
 به احتمال زياد هر فكرم را به زبان نمي راندم، اما به يقين هرچه را ميگفتم
فكر ميكردم. ارزش هرچيزي را نه به علت قيمت كه به علت نمادي كه بود بها ميدادم.
كمتر ميخوابيدم و بيشتر رويا ميبافتم، زيرا در ازاي هر دقيقه اي كه چشم مي بنديم
شصت ثانيه نور از دست ميدهيم.

راه را از همانجايي ادامه مي دادم كه سايرين متوقف شده بودند. و زماني از بستر
برمي خاستم كه سايرين هنوز درخوابند.

اگرپروردگار فرصت كوتاه ديگري به من ميبخشيد، ساده تر لباس مي بوشيدم،
در آفتاب غوطه ميخوردم و نه تنها جسم كه روحم را نيز در آفتاب عريان ميكردم.
به همه ثابت ميكردمبه علت پير شدن نيست كه ديگر عاشق نميشدند بلكه زماني
پير مي شوند كه ديگر عاشق نمي شوند.

به بچه ها بال ميدادم، اما آنها را تنها ميگذاشتم تا خود برواز را ياد بگيرند.
به سالمندان مي آموختم با سالديده شدن نيست كه مرگ سر ميرسد، با غفلت از
زمان حال است.

چه چيزها كه از شماها (خوانندگانم) ياد نگرفته ام...

ياد گرفته ام همه ميخواهند بر فراز قله ي كوه زندگي كنند و فراموش كرده اند
مهم صعود از كوه است.
ياد گرفته ام وقتي نوزادي انگشت شصت پدرش را در مشت مي فشارد
، او را تا ابد اسير عشق خود مي كند.
ياد گرفته ام انسان فقط زماني حق دارد از بالا به پايين بنگرد كه بخواهد ياري كند تا افتاده اي را از جا بلند كند.

چه چيزهايي كه از شماها ياد نگرفته ام...
احساساتتان را همواره بيان كنيد و افكارتان را اجرا.
اگر ميدانستم امروز آخرين روزي است كه تو را مي بينم، چنان محكم در آغوش
 ميفشردمت تا حافظ روح تو گردم.

اگر ميدانستم اين آخرين دقايقي است كه تو را مي بينم، به تو مي گفتم: "دوستت دارم"
و نمي پنداشتم تو خود اين را مي داني.

هميشه فردايي نيست تا زندگي فرصتي ديگر براي جبران اين غفلت ها به ما بدهد.
كساني را كه دوست داري هميشه كنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه
و نياز داري. مراقبشان باش.

به خودت اين فرصت را بده تا بگويي: "مرا ببخش"  "متاسفم"  "خواهش ميكنم"   "ممنونم".
و از تمام عبارات زيبا و مهرباني كه بلدي استفاده كن.

هيچكس تو را بخاطر نخواهد آورداگر افكارت را چون رازي در سينه محفوظ بداري.
خودت را مجبور به بيان آنها كن.

به دوستان و همه ي آنهايي كه دوستشان داري بگو چقدر برايت ارزش دارند.
 اگر نگويي فردايت مثل امروز خواهد  بود و روزي بااهميت نخواهد گذشت.

آرزو مي كنم و اميد دارم از اين نامه ي كوتاه خوشتان آمده باشد
 و آن را براي تمام كساني  كه به آنها علاقمند هستيد، بفرستيد.

همراه با عشق
گابريل گارسيا ماركز


بي نوشت:
1نقل از نشريه ي بخارا- شماره ي 82- مرداد و شهريور 1390
ترجمه ي مينو مشيري.
2ماركز نويسنده و روزنامه نگار مشهور آمريكاي لاتين است
 كه با رمان "صد سال تنهايي"  به شهرت جهاني رسيد و طي
4-5دهه ي گذشته بر ادبيات داستاني جهان تسلط داشت.

[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 11:50 قبل از ظهر ] [ راضیه ]
One day a father of very wealthy family took his son on a trip to the country with the firm purpose of showing his son
how poor people live.
they spent a couple of days and night on the farm of what would
be considered a very poor family.
on the return from their trip the father asked his son:
How was the trip?

روزي پدر خانواده اي بسيار ثروتمند پسرش را با خود به روستايي برد تا به او نشان دهد
 که مردم فقير چگونه زندگي ميکنند.

آنها چند روزي را در مزرعه ي خانواده اي که تصور ميکردند فقيرند گذراندند.
در بازگشت پدر از پسر پرسيد: چگونه سفري داشتي؟

"It was great. Dad"
"Did you see how poor people live?" the father asked.
"oh yeah" said the son.

"پربار پدر"
"ديدي که مردم فقير چگونه زندگي ميکنند؟"
"بله"

"So tell me what did you learn from the trip?" asked the father.
"پس بمن بگو در اين سفر چه ها ياد گرفتي؟"

The son answered: "I saw that we have one dog and they had 4.
we have a pool that reaches to the middle of our garden and they
have a creek that has no end.
we have imported lanterns in our garden & they have
the stars at night.
our patio reaches to the front yard & they have the whole horizon.

"ديدم ما يک سگ داريم و آنها چهارتا.
استخر ما فقط تا وسط باغچه کشيده شده و جوي خانه ي آنها انتهايي ندارد.
ما در باغچه مان فانوس داريم و آنها در شب ستاره ها را.
ايوان خانه ي ما مشرف به حياط جلويي است و آنها سرتاسر افق را دارند."


"We have a small piece of land to live on and they have fields
that go beyond our sight.
we have servants who serve us But they serve others.
we buy our food But they grow theirs.
we have walls around our property to protect us
they have friends to protect them."

"ما فقط تکه زميني براي زندگي داريم و آنها مرتع هايي دارند که تا چشم کار ميکند ادامه دارد.
ما مستخدماني داريم که خدمت مان ميکنند ولي آنها به ديگران خدمت ميکنند.
ما غذايمان را ميخريم ولي آنها غذايشان را ميکارند
ما دورمان را ديواري کشيده ايم تا محافظت مان کند و آنها دوستاني دارند که محافظت شان ميکنند."



The boys father was speechless.
then his son added "Thanks Dad. for showing me how poor we are."

زبان پدر بند آمد.
"متشکرم پدر که نشانم دادي ما چه اندازه فقيريم.



MAKES YOU WONDER WHAT WOULD HAPPEN IF WE ALL GAVE THANKS FOR EVERYTHING WE HAVE 
INSTEAD OF WORRYING ABOUT THAT WE DON،T HAVE.

تعجب ميکنيد اگر بجاي نگراني براي آنچه نداريم از داشته مان شاکر مي بوديم.


Appreciate every single thing you have especially your frends.

قدر همه ي چيزهايي را که داريد بدانيد. بخصوص دوستانتان را.


[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 2:19 بعد از ظهر ] [ راضیه ]
امروز ظهر شیطان را دیدم!
نشسته بر بساط  صبحانه و آرام لقمه برمیداشت،...!
 گفتم ظهر شده هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت خود را بازنشسته کرده ام،  پیش از موعد!
گفتم به راه عدل و انصاف  بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا را به سینه میزنی؟
گفت من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها آنچه را که من شبانه به ده ها
وسوسه ی پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه ی آشکارا انجام میدهند.
اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان درحالیکه بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت: بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی
و دروغ و خیانت تا کجا میتواند فرا رود، وگرنه در برابر آدم به سجده میرفتم و میگفتم:
همانا تو خود پدر منی...!

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 9:42 بعد از ظهر ] [ راضیه ]

برسردرخانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته بود:

 هرکس که دراین سرای واردشد ، نانش دهیدوازایمانش نپرسید

 زیراآن کس که به درگاه خدابه جانی ارزد ، دراین سرای به نانی ارزد.

[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 2:0 قبل از ظهر ] [ راضیه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

یک فنجان چای داغ میهمان منی.
کنار پنجره ی غبار گرفته،
وقت تنهایی،...
نوش جانت،....
چای رفاقت من، همیشه تازه دم است...
امکانات وب